طبل رسوایی ام را زدند
انگشتانم خون گریه می کنند
وخون بهای من از عشق
خارهایی است پایم را می بلعند
تو دست و پا میزنی و
اصرار می کنی به بی گناهی
من دست و پنجه نرم می کنم
که احظار شوم به تباهی.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 0:44  توسط سمیرا
|
ویران شد خانه ات
ومن
اجر.اجر اشک ریختم
وماه از پشت پرده
به تمام رویاهایم خندید.
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 0:32  توسط سمیرا
|
من به تو خندیدم
چونکه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی!
پدرم از پی تو تند دوید.
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است!!
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز
سالها هست که در ذهن من آرام ،
آرام...
حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت . . .
+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:26  توسط سمیرا
|