|
چند وقتی بود نبودم.اما حالا دوباره با یه عالمه حرف برگشته ام.منتظر آپ جدیدم باشید.
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 19:28 | لینک ثابت
اينم اينم متن يك آهنگ توپ: وقتي كه خاكم ميكنند،بهش بگين پيشم نياد،بگيد كه رفت مسافرت،بگين شماره اي نداد.....يه جور بگين كه آخرش از حرفاتون هول نكنه،طاقت ندارم ببينمبه قبر من نگاه كنه،دونه به دونه عكسامو برداريد آتيش بزنيد،هر چي كه خاطره دارم بريد و از بيخ بكنيد،نگذاريد از اسم منم يك كلمه جا بمونه ،نمي خواهم هيچ وقت تنمو توي گورم بلرزونه.....بررو آتيش به قلب من نزن.....بگذار نگاهت از يادم بره،بگذا رواسه هميشه قلب من چال بشه با من كلي خاطره............برو نميخواهم ببيني خونه ي من خالي شده همدم من به جاي تو ريگ هاي پوشالي شده،اون كه ميگفت ميمرد برات حالا ديدي راس راسي مرد رفت و همه خاطره اش هم به خاطرت برداشت و برد......بهش بگين نشست به پات بهش بگين نيومدي بگين هنوز دوستت داره با اين كه قيدشو زدي..........نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم مي ياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخانه.........برو آتيش به قلب من نزن بزار نگاهت از يادم بره............مي خواهم رو سنگ قبرم اين باشه طلوعي كه خيلي غم انگيز بود قشنگترين خاطره ي عمرم غروبي كه خيلي دل انگيز شد،رو سنگ قبرم بنويس روزي اومد با اميد آخر ولي حالا بدرقه ي راهش داغي كه موندش رو دل مادر. آدم آتيش ميگيره،مگه نه؟
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 20:47 | لینک ثابت |
کاش می شد به سینه دیوار ،مثل یک قاب کهنه ، خاکی شد
بی هراس جهنمی سوزان ،از خدا قدر کوچه، شاکی شد یاد من نه نمی رود هرگز ، من معمای رنگی ات بودم باور احمقانه ام این بود، که خداوند سنگی ات بودم من خدایی که تو نمی دیدی، من فقط جمله می شدم بر تو آی اینک بخند پیغمبر، بر خدایی که له شده در تو من خدا، نه نبوده ام هرگز، چون به زانوی گریه افتادم رفته بودی و من خیالم را، با خیالت فریب می دادم تب گرفته تمام ایمانم، آه یعنی خدا حسادت کرد ؟ دید من کودکانه می پوسم و به پوسیدن من عادت کرد مدتی می شود که چشمانم ، پشت این شیشه خسته می سوزد قلب من چاک چاک خداست ، مادرم هی بهانه می دوزد بسترم گر گرفته کابوسیست، من عذابی جهنمی دارم سالها می شود که شبها را، تا طلوع سپیده بیدارم من مسلمان دگر نخواهم شد، فبله من را به کفر می آرد از بلندای آینه امشب، لخته لخته، سراب می بارد یک قلم مانده توی دستانم ، روح من، زیر چکمه های خداست جانمازم شکسته و امشب قسمتم طعم طعنه های شماست دامنم لکه های بی رنگی ست، وای بر اعتماد پاک من دست و پا می زدم به خاطر تو، پا نهادی به قلب چاک من دیگر این گیسوان آشفته، معنی پنجه را نمی داند به حقیقت قسم که چشمانم، حرف آیینه را نمی خواند مانده ام توی کوچه سرگردان، مات این سایه های تکراری مادرم توی گریه می گوید : دختر من ،هنوز بیداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 10:30 | لینک ثابت |
وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد.. و من تنها خدا را دوست دارم..
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 12:9 | لینک ثابت |
خيلي دلم گرفته براي چه اش را نمي دانم.دلم نازك شده،زود گريه ام ميگيرد،شب ها خواب به چشمانم نمي آيد و روزها هم كه ديگه عمرا خوابم نميبره ،به همه چيز بي خود و بي جهت گير مي دهم.سمانه(دوستمه)ميگه تو ديوونه اي از نوع حادش.به نظر شما چه ام شده.حالم بده و منتظرم شما ها بگيد چه ام شده؟
نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 21:27 | لینک ثابت
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای نوشته شده توسط منتظر در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 19:9 | لینک ثابت |
باز هم محرم آمد....با همه ی روضه ها و گریه ها. نظرتون درباره ی این ماه چیه؟ به نظر من که خیلی خوبه.آدم به این جور ماه ها احتیاج دارد. یا حق ادامه مطلب نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 22:14 | لینک ثابت |
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بودوقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می روددر آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشدفرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاددر جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شودمَرد وارد شد و آنجا ماند چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفتاين کار شما تروريسم خالص است نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيدهنشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسندجهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريدوقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند. نوشته شده توسط منتظر در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 21:33 | لینک ثابت |
|
فهرست اصلی صفحه نخست نشاني دوست آرشيو وبلاگ يه عاشق تنها تر از تنها ايان سربلند ايراني سرافراز انتشارات تنديس قالب وبلاگ بلگفا طراح قالب ![]() |
|
Copyright (C) 2007,
http://parvas.blogfa.com. all right reserved. |
|